
نگاهم روی صفحهٔ مانیتور میدود. مشتاق دیدارم. دیداری که هر چند وقت یک بار اتفاق میافتد. هر دفعه آنقدر با دقت میخ ظلمات درونم میشوم تا سپیدیاش کمکم نمایان شود. حیف یکطرفه است. کاش او هم مرا میدید. صفحه سیاه است، مثل همیشه. کمکم تصاویری جا خوش میکنند. دو رنگ سیاهوسفید روی مانیتور نقش میبندند. اشکالی که نشان میدهند، یک زندگی در جریان است.
خیلی فرق کرده. بیهیچ پرسشی میگذارم دکتر کارش را بکند. پلک زدنم نمیآید. نباید ثانیهای را از دست بدهم. چطور آنهمه سیاه است. نمیترسد؟ من از تاریکی واهمه دارم. هیچ روزنهای راه ورود …