ایمان و لالایی‌ نورانی‌اش | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

ایمان و لالایی‌ نورانی‌اش

مجله عین

۳ دقیقه مطالعه

sharebookmark
ایمان و لالایی‌ نورانی‌اش

برق تازه آمده بود. سرم را تکیه داده بودم به دیوار راهروی موکب و آرام‌آرام پایم را تکان می‌دادم. هیچ حرکت اضافه‌ای نمی‌کردم که مبادا دخترک بیدار شود. بعد از دو ساعت گریهٔ مداوم تازه خوابش برده بود. موهای دخترک خیس از عرق به هم چسبیده بود. پنکهٔ بالای سرمان مثل من، بی‌جان و بی‌نفس زور می‌زد تا کمی هوا را بهتر کند. در آن هرم گرما نفس‌کشیدن کار سختی بود.

در اتاق که باز شد، باد خنک کولر …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۱۰ مجلهٔ عین (زمستان ۱۴۰۴) منتشر شده است.