امامزاده | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

امامزاده

مجله عین

۳ دقیقه مطالعه

sharebookmark
امامزاده

ناراحت و عصبی از اتاق جلسه بیرون آمد و به سمت اتاقش رفت. منشی فهمید که الان نباید دوروبرش بپلکد. چند دقیقه‌ای که گذشت، زنگ را زد. منشی زود و سریع خودش را به اتاق رساند.

- بله حاج‌آقا، فرمایشی داشتین؟

- برنامه‌های عصرم رو کنسل کن.

- چشم آقا. فردا رو ست کنم؟

- نه فعلاً. بهت می‌گم.

- چشم. چای یا قهوه میل دارید؟

- نه. می‌خوام برم الان.

- بگم راننده آماده باشه؟

- هوووم… آره. تا سه چهار دقیقهٔ دیگه می‌ریم.

- ببخشید، معلومه کجا؟

- یک قبرستونی …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۱۰ مجلهٔ عین (زمستان ۱۴۰۴) منتشر شده است.