
ناراحت و عصبی از اتاق جلسه بیرون آمد و به سمت اتاقش رفت. منشی فهمید که الان نباید دوروبرش بپلکد. چند دقیقهای که گذشت، زنگ را زد. منشی زود و سریع خودش را به اتاق رساند.
- بله حاجآقا، فرمایشی داشتین؟
- برنامههای عصرم رو کنسل کن.
- چشم آقا. فردا رو ست کنم؟
- نه فعلاً. بهت میگم.
- چشم. چای یا قهوه میل دارید؟
- نه. میخوام برم الان.
- بگم راننده آماده باشه؟
- هوووم… آره. تا سه چهار دقیقهٔ دیگه میریم.
- ببخشید، معلومه کجا؟
- یک قبرستونی …