
«نور از محل زخمهایمان وارد میشود!»، این عجیبترین جملهای بود که تا به آن روز شنیده بودم. مرد جوان درحالیکه به تختهٔ اعلانات بیمارستان خیره شده بود و کیسهٔ داروهای فرزند معلولش را در دست گرفته بود، این جمله را خطاب به همسرش گفت. نمیدانم این حرف را بداهه به زبان آورد یا قبلاً جایی خوانده بود. من حتی از اینکه واقعاً به آن اعتقاد داشت یا فقط میخواست همسرش را آرام کند نیز مطمئن نیستم. کاش میتوانستم بفهمم که مولانا در چه حالی بود و بر شمس چه گذشته بود که این دیالوگ برای اولین بار مابین آنها برقرار شد؛ زمانیکه مولانا پرسید: «پس زخمهایمان چه؟» و شمس پاسخ داد: «نور از محل زخمها وارد میشود.» شاید شمس هم مثل همان مرد جوان، فقط میخواست با مولانا همدردی کند و از این طریق کمی از دردهایش را التیام دهد، نمیدانم.
اما اولین سؤالی که به ذهن هرکس خطور میکند این است که مگر از محل زخمها و در دل رنجها نیز …