
مثل حکومت نظامی بود. مثل هم نه، خودِ خودش بود. راضیه سال کنکورش بود. از تابستون درس و مدرسهش شروع شده بود. شاید بشه به جرئت گفت کمتر خانوادهای هست که سال کنکور رو دوست داشته باشه، حتی اگر مطمئن باشه عضو کنکوریش بهترین دانشگاه و رشته رو قبول میشه؛ چرا که کلاً یک سال همه باید روانی بشن. لذا اگه به ماها بود، میگفتیم اگه یه جون و آبروی اضافی داشتیم، از خدا میخواستیم از سال یازدهم پرش کنیم به سال سیزدهم و سال دوازدهم رو فاکتور بگیریم توی عمرمون.
از آرزوهای نسبتاً محال بگذریم و برسیم به اصل روایت. راضیه سه روز توی هفته تا شب مدرسه بود و سه روز دیگه رو ساعت چهار ـ پنج عصر میرسید خونه. حکومت نظامی برای این سه روز دوم خیلی سختگیرانهتر و عذابآورتر بود. جُم نمیتونستیم بخوریم. توی خونهٔ ۷۳متریمون یکی تکون میخورد، راضیه یکی از اون رجزها و غرغرهاش رو نثارش میکرد:
ـ شماها نمیخواین من …