
به قول مارسل پروست خاطرات گذشته آرام نمیگیرند، در حافظهی ما میمانند و راهشان را بهسوی آینده باز میکنند؛ اما در دنیایی که انفجاری هستهای همهچیز را با خاک یکسان کرده و جز عدهای معدود کسی را زنده نگذاشته است، خاطره چه کارکردی پیدا میکند؟ «من به پروست غبطه میخورم. او برای بازیافتن گذشتهی خود بر زمینهی محکمی تکیه میکرد: بر حالی مطمئن و آیندهای مسلم. اما برای ما «زمان گذشته» دو بار گذشته است و عمر ازدسترفته دو بار از دست رفته، چون با گذشت عمر دنیایی را هم که عمر در آن میگذشت از دست دادهایم.» (از متن کتاب قلعه مالویل)
روبر مرل فرانسوی در رمان قلعهی مالویل ما را به چنین دنیایی میبرد؛ جایی که امانوئل و رفقایش در سرداب قلعهای قدیمی سرگرم تهیهی شراباند که انفجاری بزرگ رخ میدهد. همهچیز خاکستر میشود، اما قلعه جان آن هفت نفر را نجات میدهد. آنها که جان سالم به در بردهاند رفتهرفته به این فکر میافتند که باید زندگی کنند. امانوئل رهبری گروه را به عهده میگیرد و با کمک دیگر بازماندگان دست به بازسازی اطرافشان میزنند. چیزی نمیگذرد که آنها متوجه میشوند تنها بازماندههای انفجار نیستند و در روستاهای مجاور هم کسانی زنده ماندهاند. وقتی سروکلهی نجاتیافتگان دیگر در محدودهی مالویل پیدا میشود، بحرانهایی بر سر قدرت، مشروعیت، زمین و … رخ میدهد که ادامهی قصه را میسازند.
نقد کتاب قلعه مالویل
قلعهی مالویل داستان فروپاشی تمدن و از نو ساختن آن است. روبر مرل فاجعه (انفجار هستهای) را به کار میگیرد تا به بحرانهای اخلاقی و سیاسی جامعه بپردازد. او که به نظر میرسد امیدش را به انسان معاصر از دست نداده، از داستان بقا فراتر میورد و قصهاش را به ابزاری برای انتقاد از وضع …