در پنجاهودوسالگی، سائول تازه داشت میفهمید که دیگر دوستانش مثل قبل خیلی بااستعداد و باهوش و خوشاندام نیستند. درواقع، بیشتر آنها حوصلهاش را سر میبردند، حتی بعضیهایشان موقع حرف زدن خمیازه میکشیدند. آنها روزبهروز چاقتر و کچلتر و خنگتر میشدند. شک کرد که خودش هم دارد شبیه آنها میشود.
فکر کرد که چه بهتر! چون دیگر زنها کمتر به او توجه میکنند یا اینکه دیگر به این نتیجه میرسد که چوبهای اسکیاش را _که با آنها تمام سراشیبی روستا را طی میکرد_ بفروشد و یا برای اولین آزمایش پروستاتش نزد دکتری برود. سائول همهٔ آنها را قبول داشت، اما چیزی که هر روز ساعت دو نیمهشب او را از خواب بیدار میکرد و در گوشش میخواند، شبیه صدای هشدار به یک بچه بود که میگفت: "شیرها زیر تختش زندگی میکنند".