نقل است که رضاخان ملعون، یقهٔ شهید مدرّس (ره) را گرفته بود، و او را به سینهٔ دیوار کوبید و گفت: سیّد! از جان من چه میخواهی؟ (این را دشمنان روحانیت نوشتهاند، نه دوستان. این را خواجه نوری صاحب کتاب «بازیگران عصر طلایی» نوشته است «الفضل ما شهد به الأعداء»)، شهید مدرّس (ره) بدون اینکه ترس، وحشت، هراس، دلهره و اضطرابی داشته باشد، گفت: «میخواهم تو نباشی.»