جملات زیبا از متن کتاب ملودی سکوت | طاقچه
تصویر جلد کتاب ملودی سکوت
off
٪۷۰
subscriptionAvailable

کتاب ملودی سکوت

۴.۹(از ۲۳ امتیاز)
نوع کتاب

۱۵,۰۰۰

۷۰٪

قیمت:

۴,۵۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

شاید دیگر تحمل این دنیا برایش ناممکن شده بود.
˼السـیِّدة‌َالشَهیدة˹
۱۴
این افراد اگر دست از شمردن عیب‌ها و نقص‌های من بردارند و کمی دقت کنند حتماً متوجه می‌شوند که من در کنار تمام آن نقص‌ها لبخندی زیبا و دو تا چال گونهٔ عمیق هم دارم.
کاربر ۳۵۱۸۸۴۳
۸
اعتراف می‌کنم که بعضی اوقات از دیدن فیلم‌هایی که نشان می‌داد پنی امروز هم کار تازه‌ای یاد گرفته حالم بد می‌شد. اینکه به تماشای بچه‌ای بنشینی که کارهایی را که تو سال‌ها آرزوی انجام‌دادنش را داشتی به‌راحتی انجام می‌دهد خیلی جالب نیست.
کاربر ۳۵۱۸۸۴۳
۶
«نمی‌تونم تصور کنم چه حسی داره که همهٔ کلمه‌های آدم تو ذهنش گیر کنن.»
fariba.
۴
به‌گمانم مردم وقتی نگاهشان به من می‌افتد، دختری را می‌بینند که موهای فرفریِ کوتاه و مشکی دارد و روی صندلی چرخ‌دارِ صورتی نشسته است که چیزی شبیه به کمربند ایمنی دارد. البته به نظر من صندلیِ چرخ‌دارِ صورتی زیبا نیست. چون رنگ صورتی هم نمی‌تواند واقعیت را تغییر دهد. آن‌ها من را این‌گونه می‌بینند؛ دختری که چشم‌های قهوه‌ای‌رنگش پر از کنجکاوی‌اند و مثل دو تا تیلهٔ بازیگوش به این‌طرف و آن‌طرف می‌چرخند، البته یکی از این چشم‌های تیله‌ای‌اش کمی چپ است.
کاربر ۳۵۱۸۸۴۳
۳
معلم‌ها خیلی راحت حواسشان پرت می‌شود. می‌دانستم که او در تلهٔ این سؤال می‌افتد.
کاربر ۳۵۱۸۸۴۳
۲
من تک‌تک کلمه‌هایی که را که آن‌ها به من یا دربارهٔ من می‌گفتند جذب می‌کردم و به خاطر می‌سپردم. همهٔ کلمه‌هایشان را.
آبی ترین مرواریدِ آسمونی
۲
من نه می‌توانم حرف بزنم و نه می‌توانم راه بروم. غذایم را هم باید کس دیگری در دهانم بگذارد و برای دستشویی‌رفتن هم به‌کمک نیاز دارم. رسماً موجودی بی‌مصرف و ازکارافتاده‌ام.
کاربر ۳۵۱۸۸۴۳
۱
سال سوم هم باهم از کلاس خانم بیلوپز جانِ سالم به در بردیم. او واقعاً شایستهٔ دریافت جایزهٔ بدترین معلم سال بود.
کاربر ۳۵۱۸۸۴۳
۱
تابه‌حال نشده بود که یک معلم به من بگوید با بغل‌دستی‌ام حرف نزنم و ساکت باشم! این بهترین احساس در دنیا بود!
کاربر ۳۵۱۸۸۴۳
۱
خسته بودم. آب دهانم کمی راه افتاده بود. مطمئن بودم که او فکر می‌کند من کودن هستم، یک کودن شلخته. احساس می‌کردم که لکهٔ قرمزرنگِ روی لباسم دارد فریاد می‌زند. باشه، شبتون به‌خیر. شب تو هم به‌خیر ملودی. فردا می‌بینمت. راستی فکر کنم باید دهنت رو تمیز کنی. آستیم را به دهانم کشیدم. آستین بلوزی که یک لکه قرمزرنگِ بزرگ داشت. می‌توانستم تصور کنم که چه فکری دربارهٔ من می‌کند.
parisa salehi
۱
مادرم بروشور را به درون سطل زباله پرت کرد و ادامه داد: «می‌دونین چیه؟ شما مثل یخ سردین و هیچ بویی از احساسات نبردین. امیدوارم خدا هیچ‌وقت یه بچه معلول بهتون نده وگرنه شما اون رو قاطیِ زباله‌هاتون دور می‌ندازین.» دکتر هیوجلی حسابی جا خورد.
کاربر ۳۵۱۸۸۴۳
۰
این بار نوبت دکتر بود که از تعجب پلک بزند.
کاربر ۳۵۱۸۸۴۳
۰
تابه‌حال ندیده بودم مادرم به کسی مشت بزند اما آن روز می‌ترسیدم که خانم بیلوپز اولین نفری بشود که از او مشت خورده.
کاربر ۳۵۱۸۸۴۳
۰
شبیه اون ماهی بادکنکی‌هایی شده که تو آکواریوم دیدیم. واقعاً احساس همان ماهی‌ها را داشتم.
کاربر ۳۵۱۸۸۴۳
۰
تیم ما کار خاصی انجام نداده بود. نیازی هم به این کار نداشت. تیم ما من را داشت.
Yasaman Mozhdehbakhsh
۰
من می‌توانستم به تماشای دوستانم بنشینم و کارهای معمولی‌شان را ببینم. می‌خندیدند. نقاشی می‌کردند. شوخی می‌کردند. سربه‌سر هم می‌گذاشتند. واقعاً سعی کردم که وانمود کنم دارد به من خوش می‌گذرد اما فقط دلم می‌خواست بروم خانه.
باران
۰