پیرمرد به او گفته بود: این چیزی است که «اصل مساعد» نامیده میشود. شانس تازهکار برای اینکه زندگی میخواهد که تو «افسانه شخصی» خودت را زندگی کنی.
بااینحال فروشنده خیلی خوب منظور شاگردش را متوجه شد. حضور او در مغازه یک نشانه بود و با گذشت روزها با پولی که در صندوقش میرفت، او هرگز از استخدام جوان اسپانیایی پشیمان نشده بود، حتی اگر او بیش از آنچه که معمول بود، به او مزد میپرداخت. از آنجا که او همیشه بر این باور بود که فروشش افزایش نخواهد یافت و پسر جوان بهزودی به نزد گوسفندانش بازخواهد گشت، به شاگردش کمیسیون زیادی میداد. برای اینکه موضوع صحبت را درباره قفسه عوض کند، از او پرسید: «برای چه میخواستی به دیدن اهرام بروی؟»