این دو هرگز یکدیگر را ملاقات نکردند لیکن هنگامی که روسو پا به جهان هستی گذاشت، سیوسه سال بود که هابز چشم از جهان فرو بسته بود. با این حال، آنها در رینگ بوکس فلسفی در برابر هم قرار گرفتهاند. در یک گوشه هابز است: بدبینی که میخواهد ما به شیطانی بودن طبیعت بشر باور کنیم؛ مردی که معتقد بود فقط جامعهٔ مدنی میتواند ما را از غرایز فرومایهمان حفظ کند. در گوشهٔ دیگر، روسو است؛ مردی که اعلام میکند ما همه در کنه قلبمان آدمهایی خوب و شریف هستیم. روسو معتقد بود که «تمدن» نهتنها باعث نجات ما نیست، بلکه ما را به سوی تباهی و نابودی میبرد.