«چرا آن روز کنار ساحل، به شناکردن ادامه دادی؟ مگر صدای ما را نمیشنیدی؟»
آنموقع دیوید باید در سنین نوجوانی میبود. با چشمهای قهوهای زیبایش، که نیمی هنوز بچهگانه و نیمی مردانه بود، به هارولد چشم دوخته و شانهها را بالا انداخته و گفته بود: «نمی دونم، دیدم دیگه گند زدم. این بود که به نظر آسونتر بود تو دریا بمونم تا برگردم.»