«پس بذار یه چیز دیگه ازت بپرسم. بذار این رو ازت بپرسم. به قلب انسان اعتقاد داری؟ قاعدتاً منظورم عضو بدن نیست. حالت انتزاعی منظورمه. قلب انسان. فکر میکنی همچین چیزی وجود داره؟ یه چیزی که هر کدوم ما رو خاص و منحصربهفرد میکنه؟ و اگه فرض کنیم همچین چیزی وجود داشته باشه، فکر نمیکنی برای اینکه واقعاً جوزی رو یاد بگیری فقط یاد گرفتن رفتارهاش کافی نیست و باید به اون چیزی که درونشه برسی؟ نباید قلبش رو بلد بشی؟»
«بله، قطعاً.»
«و این سخته، نه؟ یه چیزیه حتی فراتر از تواناییهای خارقالعادهٔ تو. چون جعل کردنش کافی نیست، هرچقدر هم که با مهارت باشی. باید قلبش رو یاد بگیری، و این کار رو تماموکمال انجام بدی. وگرنه هیچوقت از جهاتی که قابلاهمیتن جوزی نمیشی.»