یونس ادامه داد: «ببین اصغر من میخوام نذر کنم.»
اصغر مثل بچهگربهای بود که هنوز چشمانش باز نشده است. با کلافگی گفت: «خب به من چه که میخوای نذر کنی؟ نذر یک رابطه بین بنده و خداست، نه بنده و اصغر.»
دوباره خواست پتو را روی سرش بکشد که یونس پتو را گرفت.
«میخوام نذر کنم و برم یک منطقهٔ محروم تبلیغ؛ برای اینکه نجمه خوب بشه.»