«تنها چیزی که از محمد عبدی یادمه، یک شبِ عاشورا بود. هی داد میزد که امشب شهادتنامهٔ عشّاق امضا میشود. خودش را میزد و گریه میکرد.»
واقعاً دوست داشت شهید بشود. بارها این را برای ما گفته بود. میگفت: «از بچگی، شبی نبوده که خواب شهادت نبینم و با گریه از خواب بیدار نشم.» میگفت: «بعضی وقتها بالشم از گریه خیس میشه!»