حکایت یکی از همکاران که هر روز صبح از خانهاش بیرون میآمد، مقابل در میایستاد و رو به آسمان میگفت: «خداوند این خانه را از شر ببر حفظ کند» و دوباره به خانهاش بازمیگشت.
این اتفاق آنقدر تکرار شد که روزی به او گفتیم: «چه میگویی؟! در فاصلهٔ دوهزار کیلومتری اینجا که هیچ ببری وجود ندارد!»
جواب داد: «میبینید! از دعاهای من است!»