هرچند آن زمان هنوز نمیدانستم، اما دیگر خیلی دیر شده بود _ من پدرم را درون خودم داشتم؛ او در روانم تزریق شده بود و در جایی عمیق در ناخوآگاهم دفنش کرده بودم. و فرقی نمیکرد چقدر دور شوم، هر کجا که میرفتم او را هم درونم حمل میکردم. ندای بیوقفه و دیوانهوار خشمی جهنمی مرا تعقیب میکرد، با صدای او _ فریاد میزد که من بیارزش، شرمآور و شکست خوردهام.