جای خالی عشق به هر ترتیب خودش را نشانت میدهد ... هر قدر هم که سعی کنی نادیدهاش بگیری یا خودت را به آن راه بزنی ... باز یک جایی سر و کلهاش پیدا میشود؛ میآید و میگوید ... "ببین چقدر جایم خالیست ... میآید ... شده به قدر تمنای نوشیدن قهوهای تلخ در کافهای دنج ... یا یک احوالپرسی ساده اما صمیمی تر از دیگران ... یا فکر چتر نگرفتن در روزهای بارانی ... یا آرزوهای کوچکی که حتی تن به نوشتن نمیدهند ... جای خالی عشق روی پاهایش میایستد و از گوشهٔ تقویم سرک میکشد ... مثلا روزهایی که هوا خوب است بی خبر میآید و میگوید حواست هست که من نیستم؟ لبخندت نیامده روی لبت یخ میزند ... کافیست غروب ... زعفرانی تر از روزهای پیش باشد ... بی هوا دلت ضعف میرود برای یک شاخه نبات مشهد ... عشق میآید و میگوید "دوست داشتی همسفرت باشم؟ یادت که میاندازد که تنهایی ... قهقهه میزند و میگوید ... نیستم که.!. خیلی چیزها توی دنیا همین است ... مثل "عشق ... وقتی هست ... آنقدر نیست که وقتی نیست ... هست!