مامان دهانش را باز میکند که حرفی بزند، اما چیزی نمیگوید. به بابا نگاه میکند. شاید دارد نرم میشود و کمکم رضایت میدهد.
میگویم: «ما ازش نگهداری میکنیم. هرروز میبرمش پارک و غذاهای خوب بهش میدیم.»
مامان و بابا باز بههم نگاه میکنند.
مامان میگوید: «میشه سرگرمی خوبی باشه...»
بابا میگوید: «بهشون مسئولیتپذیری یاد میده.»