روی نیمکتی مینشست و بین گلهای بهاری همینطور کتاب میخواند. اما بارش بارانهای تابستانی که شروع شد، آبهای راکد عود کرد و در ماه اوت بستری شده بود. دیگر نمیتوانست گلها را ببیند. دکتر ترنر مدادها را برایش آورد تا بتواند نقاشی بکشد. فکر نمیکنم کسی تا حالا به او گفته باشد که مدتهاست تمام گلها خشک شدهاند.