یکخرده صحبت کرد که ناگاه امام گفتند اینها جواب نامهٔ من نیست که تو داری میگویی. او بازهم همان صحبتها را میکرد. امام برای بار دوم فرمود لابد گورباچف نفهمیده که من چه برایش نوشتم که تو اینها را به من جواب میدهی. او بازهم همان صحبتهای خودش را میکرد. در مرتبهٔ سوم امام در کمال شگفتی بلند شدند، ایستادند و گفتند ما میگوییم ما نمیمیریم، ما زنده هستیم، ما از این عالم به عالم دیگه هجرت میکنیم. آنجا باید جواب این چند روزی که موقت در این دنیا هستیم پس بدهیم. این جملات را من درحالیکه علی کوچولو فرزند سید احمد آقا را بغل گرفته بودم شنیدم. ابهتی وصفناشدنی داشت. انگار امام نبود که این جملات را میگفت و گویی دیوارها همه سخن میگفتند. امام این جملات را گفتند و بعد رفتند و دیگر نایستادند.