ندا..نداا..نداجان با توهستما...
جوابی نشنید و با نگرانی دستش را روی شانه ندا گذاشت و او را تکان داد، باتکان دادن ندا، گردنش به سمت شیشه کج شد. سریع کنار جاده خودرو را نگه داشت و کاروان عروسی هم پشت آنها توقف کردند. میلاد با دلهرهای غیر قابل وصف ندا را تکان میداد و صدا میزد اما انگار نه انگار، نبضش را هم گرفت ولی نمیزد.