جملات زیبا از متن کتاب زنده باد کربلا | طاقچه
تصویر جلد کتاب زنده باد کربلا

کتاب زنده باد کربلا

زندگی‌نامه داستانی رزمنده شیردل لشکر زینبیون شهید ثاقب حیدر (کربلا)

۴.۳(از ۸ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
طاهره آقازاده
انتشارات: 
نشر شهید کاظمی
کربلا بعدها برایمان تعریف کرد که تمام آن سه روز و سه شب را بدون آب و غذا میان مسلحین بوده و نمی‌توانسته از مخفیگاه خود خارج شود. فرمانده از نقشه شناسایی کربلا خیلی تعریف کرده بود و بعد از آن، کربلا شد پای ثابت شناسایی‌ها.
عباسی
۲
حاج ذوالفقار، دلشاد از وجود چنین نیروی زبده‌ای گفت:‌ «شما خیلی خوب می‌جنگی. هرجا بروی فاتح هستی. اگر دوست داری، اسم جهادی‌ات کربلا باشد.»
عباسی
۱
باردار که می‌شدم، حساسیت‌های ریاض هم بالا می‌گرفت: «راضیه جان! مراقب لقمه‌ای که می‌خوری باش. هر جایی هر چیزی نخور! از عبادات و مستحبات غافل نشو!»
عباسی
۰
بر دیوار بسیاری از خانه‌های ما، در کنار عکس‌های مرجع و رهبر عزیزمان امام خمینی و امام خامنه‌ای، عکسی از سیدعارف حسینی هم خودنمایی می‌کرد.
عباسی
۰
عمویش بچه را در آغوش گرفت و در گوشش اذان گفت. ریاض هم به نیت او، قرآن را گشود: «النجم الثاقب» ستارهٔ تابنده‌ای که بدرخشید و ماه مجلس و منزل ما شد. اسمش شد ثاقب. ثاقب حیدر.
عباسی
۰
اِشنا نگاه خیره‌اش به تصویر شهدای ایرانی روی دیوار گره خورده بود.
عباسی
۰
- اِشناجان!‌ چرا غذا نمی‌خوری؟ ناهار هم که درست نخوردی. - نه مُوری، دیگه آب و غذا بهم مزه نمی‌ده. وقتی هنوز جواب اهانت وهابی‌ها رو ندادیم، چطور غذا از گلوم بره پایین؟! این حرف‌ها و فکرها، برای سن و سال او زیادی بزرگ بود. جدی نگرفتم. فکر کردم دو سه روزی که بگذرد، باز سر از باغ‌ها درمی‌آورد و چوب کریکت!
عباسی
۰
این درگیری یازده مجروح دیگر هم داشت،‌ و پنج شهیدی که بر سر مزارشان، پرچم سه رنگ ایران را برافراشتیم؛ کاری که خشم وهابی‌ها را برانگیخت و بیشتر کینهٔ ما را به دل گرفتند؛ کسانی که از نفوذ انقلاب اسلامی در پاکستان وحشت داشتند...
عباسی
۰
شنیده بودم که اطلاعات پاکستان، کسانی را که برای جنگ به سوریه می‌روند، بازداشت می‌کند. ریاض می‌گفت دولت پاکستان با عربستان روابط سیاسی و دیپلماتیک دارد و با چهار کشور دیگر، متحد عربستان هستند. عربستان هم که از حامیان بزرگ داعش و مخالف دولت سوریه است. به خاطر همین روابط، پاکستان اجازهٔ شرکت در جنگ سوریه را به شهروندانش نمی‌دهد.
عباسی
۰
یک بار دیدم یکی از بچه‌ها که سر موضوعی ناراحت و عصبانی بود، بعد از جر و بحث با کربلا شروع کرد به ناسزا گفتن. کربلا با لبخندی که در گوشهٔ لبش پنهان کرده بود،‌ سرش را پایین انداخت و هیچ جوابی به ناسزاهای او نداد! اِشنا هرگز این کار را نمی‌کرد. تا جوابی دندان‌شکن به اهانت‌های طرف مقابل نمی‌داد، خیالش راحت نمی‌شد. به اعتراض گفتم: «چرا جوابش رو ندادی؟» با همان لبخند بی‌تفاوت گفت: «مهم نیست، عصبانی بود حرفی زد. این بچه‌ها همه مدافعان حرم بی‌بی کبری هستند و باید احترامشان کرد!» کربلا بزرگ شده بود!
عباسی
۰
شب تا صبح گشت زدیم و کربلا از خاطرات هجوم گفت. ذکر اول و آخرش هم شهید مطهر بود. همیشه می‌گفت: «من یه قلب داشتم و اون رو هم دادم، دیگه جسمی که قلب نداره چی براش مونده؟!» تعریف می‌کرد چطور با نقشه‌های مطهر، سه بار تمام مهمات تکفیری‌ها را به غنیمت گرفته بودند؛ به اضافهٔ ده پانزده تا ماشین.
عباسی
۰
زمانی که ما برای گلوله گلوله‌ای که می‌زدیم باید جواب می‌دادیم و مراقب بودیم تا آخر عملیات کم نیاوریم، آنها شاید به ازای هر یک نفر، یک خمپاره و چندین خشاب داشتند!
عباسی
۰
- کاش مطهر شهید نمی‌شد...! باز سفره پهن بود و می‌خواستیم لقمه‌ای نان بخوریم که کربلا شروع کرد. کار همیشه و هر روزش بود. دور هم که جمع می‌شدیم، از مطهر می‌گفت. از خاطرات هجوم، اخلاق و رفتار مطهر و بعد هم با آهی جگرسوز، می‌گفت: «کاش مطهر شهید نمی‌شد!»
عباسی
۰
می‌شنیدم گاه از خواهرهایش می‌خواست برای شهادتش دعا کنند. حتی می‌گفت: «دعا کنید مثل امام حسین علیه‌السلام شهید شوم؛‌ بدون کفن و تشییع جنازه؛ گمنام!...»
عباسی
۰
کربلا گفت: «من این بار فقط به خاطر شهادت اومدم!... از خدا شهادتی می‌خوام که تنها و گمنام باشم. جایی به من شهادت بده که کسی به خاطر من آسیب نبینه،‌ جایی باشه که زینبیون نتونن بیان جلو و ترکشی به خاطر نجات من، به کسی نخوره!...»
عباسی
۰
اینترنت را روشن کرد و صفحه مجازی کربلا را باز کرد. نگاهش به تصویری که یک ماه قبل، کربلا از خودش منتشر کرده بود، گره خورد. تصویر زیبایی که زیر آن نوشته بود: «من گمنام می‌شوم و مردم مرا رها خواهند کرد؛ اما یاد من هرگز فراموش نخواهد شد!...»
عباسی
۰
نجمه چند روز پیش برای راضیه تعریف می‌کرد، خواب ثاقب را دیده که گفته بچه دختر است و لازم نیست به سونوگرافی برود!‌ آنها این را فقط یک خواب بی‌اساس می‌دانستند که از شدت دلتنگی دیده است؛ اما من می‌دانستم حرف شهید، هرگز خطا نمی‌شود.
عباسی
۰
نوه‌ام که به دنیا آمد، معلم قرآن بورکی خواب ثاقب را دید. گفته بود نام دخترم را سکینه بگذارید. سه سالهٔ مولا و آرام دل امام حسین علیه‌السلام. نام نوه‌ام شد «تسکینه زینب».
عباسی
۰