حالا دیگر عصبانی بودم. عصبانی بودم چون این همان ونتایی بود که با لجبازی تمام میخواست جلوی همهٔ این آدمها «چشمات رو پاک کن» را بخواند. این همان ونتایی بود که آنقدر «ما باحالیم» را خواند که داد سسیل درآمد. این همان ونتایی بود که گفت: «ما باید این شعر رو بخونیم.» و حالا مثل همیشه، این من بودم که میبایست راه میافتادم و کار ونتا را انجام میدادم.
«ونتا یه کاری نکن که مجبور شم بهت لگد بزنم.»
گفت: «بهتره این کار رو نکنی.»