وقتی مادرش با اندوختهٔ مالی او پردههای جدید خرید و حق به جانب گفت: «بالاخره ما نباید زندگی کنیم؟» ماهها به او سر نزد. شک نداشت ارتباط خونی آدمها را به هم مرتبط نمیکند. بعد از خواستگاریهای بینتیجه و دو دوستی نافرجام که هر دو مرد به دلایلی مبهم نخواستند با او بیشتر ادامه دهند، دیگر مطمئن بود روابط فقط بر اساس دادوستدهای سودجویانه شکل گرفته است. از تقدیرش فرار کرده ولی درست برگشته بود به سرنوشتی که نمیخواست.