جملات زیبا از متن کتاب زن فروشنده | طاقچه
تصویر جلد کتاب زن فروشندهsubscriptionAvailable

کتاب زن فروشنده

نوع کتاب
۳.۴ امتیاز(از ۲۰ رأی)
انتشارات: 
انتشارات خوب

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
jamegrak
۲
من هم شاید دیگران را با شیوهٔ حرف زدنم آلوده می‌کنم. فکر می‌کنم آلوده کردن همدیگر به این شکل شیوهٔ تثبیت خودمان، به‌عنوان انسان است.
jamegrak
۱
زن‌ها از عصر حجر همین بوده‌ان. جوون‌ترین و خوشگل‌ترین دخترهای قبیله می‌رن دنبال قوی‌ترین شکارچی‌ها. اون‌ها ژن‌های قوی به جا می‌ذارن، ما هم باید خودمون رو با چیزهایی که باقی مونده دلداری بدیم. جامعهٔ مثلاً مدرن ما فقط توهمه. ما تو دنیایی زندگی می‌کنیم که از دوران پیش از تاریخ تا الان خیلی کم تغییر کرده
jamegrak
۱
دنیای عادی جایی برای استثناها ندارد و همیشه به‌آرامی عوامل خارجی را حذف می‌کند. هرکس کمبود داشته باشد عذرش خواسته می‌شود. پس به این علت باید درمان شوم، وگرنه مردم عادی حذفم می‌کنند.
jamegrak
۱
زن‌ها به‌سمت مردهای قوی‌ای سرازیر می‌شن که شکار خوبی با خودشون می‌آرن خونه، این مردها با قشنگ‌ترین دخترهای قبیله ازدواج می‌کنن. مردهایی که به شکار ملحق نمی‌شن یا اون‌قدر ضعیفن که اگه تلاش کنن هم به هیچ‌کاری نمی‌آن، تحقیر می‌شن. چینش هیچ تغییری نکرده
آبی بی‌صدا
۰
جایی که به من مربوط می‌شد، بسته نگه داشتن دهانم معقول‌ترین رویکرد برای پیشبرد زندگی بود.
آبی بی‌صدا
۰
کمی بعد از شروع کردن کارم در اینجا متوجه شدم که وقتی مثل دیگران راجع‌به چیزی عصبانی می‌شوم همه‌شان خوشحال به نظر می‌رسند. اگر با مدیر سر چیزی که ناراحتش کرده بود همراه می‌شدم یا به نارضایتی همگانی بر سر اینکه کسی شیفت شب را نیامده ملحق می‌شدم، حس غریبی از اتحاد حاصل می‌شد، فقط به این دلیل که من هم عصبانی بودم.
آبی بی‌صدا
۰
وقتی چیزی عجیب بود، همه فکر می‌کردند حق دارند وارد همه‌جای زندگی‌ات شوند تا علت را بفهمند. به‌نظرم این کار خودخواهانه و ناراحت‌کننده است؛ اگر نگویم اعصاب‌خردکن. گاهی اوقات، حتی مثل آن زمان در مدرسهٔ ابتدایی، دلم می‌خواسته با یک بیل بزنم خاموششان کنم.
آبی بی‌صدا
۰
وقتی چیزی عجیب بود، همه فکر می‌کردند حق دارند وارد همه‌جای زندگی‌ات شوند تا علت را بفهمند. به‌نظرم این کار خودخواهانه و ناراحت‌کننده است؛ اگر نگویم اعصاب‌خردکن. گاهی اوقات، حتی مثل آن زمان در مدرسهٔ ابتدایی، دلم می‌خواسته با یک بیل بزنم خاموششان کنم.