بیستوپنجم برج، بازنشستهای عصازنان وارد بانک شد تا حقوقش را بگیرد. گفتم: «واریز نکردند.» عصازنان برگشت. فردایش آمد و دوباره برگشت. ناراحت شدم که اینقدر با سختی میآید و میرود. روز سوم گفتم: «پدرجان هنوز بیستوهفتم است و آخر برج نشده که میآیید!» گفت: «شما میدانید آخر برج کِی است و کِی حقوق میریزند، نوههایم که نمیدانند.» گفتم: «به من زنگ بزنید میگویم ریختند یا نریختند.» گفت: «نه! میآیم. اینطوری خیالم راحتتر است.»