در آن هنگام عمر با لگدی محکم بر در کوبید که در روی من افتاد در حالی که باردار بودم.
من با صورت بر زمین افتادم در حالی که آتش شعله میکشید و صورتم را میسوزاند.
عمر تازیانه را از قنفذ گرفت و بر بازویم زد به گونهای که همانند بازوبند شد. سپس سیلی به صورتم زد و محسن بیگناهم را از دست دادم.
نفرین بر این همه بیحرمتی آخرین کلامش بود:
این امت میخواهد بر جنازه من نماز بخواند؟ خدا و رسول از آنان بیزارند و من نیز بیزارم.