ریموند دوست داشت شب پیش از اعدام به خانهٔ دوست زندانبانش برسد. با رفیقش مینشستند و از روزهای مدرسه میگفتند، از خاطراتی که هر دو خیلی خوب به یاد داشتند. همیشه خاطراتی همسان بازگو میکردند. بعد، صبح که میرسید، ریموند از هیجان و جنون فروخوردهٔ سایر شاهدان حاضر در دفتر زندان لذت میبرد. گامهای سنگین محکوم به اعدام حسی عجیب در او برمیانگیخت و لرزه به جانش میانداخت. صرفِ دار زدن بخش مهم ماجرا نبود، بیشتر حال و هوای تندوتیز و تکاندهندهٔ مراسم او را تحت تأثیر قرار میداد.