آنگاه که در برابرش ایستادم و خطابش کردم، یک مرد بود. چهرهاش، دیدگان هر که را بدو مینگریست، کامل پر میکرد. به من گفت: چه میخواهی، میریام؟
پاسخش ندادم. اما بالهایم، رازم را در آغوش کشید و گرما در کالبدم جریان یافت و از آنجا که نور وجودش را برنمیتافتم، او را وانهادم و به راه افتادم. اما ننگ و عار از من رخت بربست و جز زندگانی، برایم هیچ باقی نماند؛ به شوق اینکه تنها باشم تا انگشتانش بر تارهای دلم زخمه بَرزَنَد.