شوهرش همراه با اولین مرد کور بهآهستگی به طرف در میرفتند، کنار تختهای دو طرف میایستادند و اشیای قیمتی کورها را میگرفتند، بعضیشان اعتراض میکردند که این غارت بیشرمانه است، درست هم میگفتند، سایرین هم با لاقیدی دارایی خود را میدادند و استدلال هم میکردند که هیچچیز دنیا برای آنها نمیماند و آدم مالک مطلق چیزی نیست، این هم حقیقتی شفاف بود