فکر کنم صبور بودنم را از بابا یاد گرفتهام.
یک بار هم یواشکی به من گفته بود: «شورانگیزم درست رو بخون، برو از پیش من و مامانت. اینجا واسهٔ تو هیچ چی نداره، جز نفرت مادرت از من.»
گفته بود: «مامانتم بیتقصیره ها. از دست داداشاش زن من شد. بیعشق و علاقه. خواست از اونا فرار کنه. اونا محبت رو توی قلبش کور و کمرنگ کردن. بس که هر کدومشون یه ادا و فرمون جدید واسهش صادر میکردن.»