سلطان درحالیکه روی تخت لم داده بود، از او پرسید: «راز خوشبختی و خوشحالی تو چیست پیرمرد؟» پیرمرد فقیر جوابی نداشت و نمیدانست چه بگوید. او نمیدانست چه چیزی باعث خوشحالی او میشد چون خوشحالی و خوشبختی فقط یک احساس بود. پادشاه که ناامید شده بود، پیرمرد را بیرون کرد. او رفت و به زندگی عادیاش که به یک شتر و یک کاسهٔ چوبی خلاصه میشد، برگشت ولی هرگز چیزهایی را که در قصر پادشاه دیده بود، فراموش نکرد و دیگر رنگ خوشبختی و خوشحالی را ندید.