میتوانست مزرعهٔ قلب مرا آبیاری و گلهای وجود مرا شکوفا کند. هرچیز که میتوانست سبدهایی را که به سمت تو، و فقط به سمت تو، دراز کرده بودم پُر کند، شاید یک نامهٔ ساده، فقط یک صفحه، فقط یک کلمه، به خط خودت. زنگ تلفن بعد از نیمهشب، خوابی که در آن به من پشت نمیکردی، یک قدم کوتاه، یک چرخش کوتاه که به صورت من نگاه کنی. هرچیز، حتی یک تمسخر خشمگینانه! یک آه آزار دهنده از سر بیحوصلگی، یک هدیهٔ بیارزش، زمانی بود که هر چیزی میتوانست برای من با ارزش باشد. اما تو آن هرچیز را از من دریغ کردی و هرگز به من ندادی. و حالا زمانی فرا رسیده که حتی همهچیز هم برای رضایت من کافی نیست. همهچیز دیگر ارزش یک شکوفه را هم ندارد، یک برگ باز شده در مزرعهایست که زمستان آن را نابود کردهست.