با صدایی ناامید پیشنهاد کرد که از جزیره برویم. گفت: «از اینجا بریم! اینجا دیگه جزیره نیست، اردوگاه مرکزیه!»
گفتم: «کجا بریم! الان دیگه همهجا اردوگاهه. تازه اگه اینجا مرغ دریایی میکشن جاهای دیگه آدم میکشن. خیال میکنی شهری که ولش کردیم اومدیم اینجا الان شرایط بهتری برای زندگی داره؟»
لارا جواب نداد، دیدم که شانههایش هنوز تکان میخورند. دلم خون شد اما کاری از دستم برنمیآمد!