همهمه افتاد بین زنها که داماد آمده دنبال عروس. نمهنمه پچپچها تبدیل شد به خندههای زیرزیرکی. زیاد «ماشین عروس» به گوشم میخورد. با لباس عروس رفتم توی حیاط. مهدی خیلی خجالتی گفت: «یه چیز بگم؟» گفتم: «بگو!»
ماشین عروسمون صندلی نداره؛ باید بری کف ماشین بشینی!
یعنی چی؟!
تعمیرکار بدقولی کرد!
پس چطور رانندگی میکنی؟!
صندلی راننده هست ولی بقیهٔ صندلیها... برای اینکه راحت باشی کفش رو موکت کردم
مثل خریدارها نگاهی انداختم به سرتاپای ماشین. بهجای گل، دورتادورش جای بتونه بود. خندیدم. با اعتمادبهنفس کامل نشستم کف ماشین عروس. چهار زانو. با لباس عروس.
شرط کرده بود کسی حق ندارد پشتسر ماشین راه بیفتد و بوقبوق کند. دوتایی راه افتادیم. جملهٔ آقای کافی پیچید توی سرم «یعنی چی عروس رو بذاری توی ماشین و بوق بزنی؟ که یعنی من دارم زنمو خونه میبرم!»