جملات زیبا از متن کتاب آرام جان | طاقچه
تصویر جلد کتاب آرام جان

کتاب آرام جان

خاطراتی از زندگی شهید محمدحسین حدادیان

۴.۷(از ۲۲۴ امتیاز)
نوع کتاب

قیمت:

۱۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
همهمه افتاد بین زن‌ها که داماد آمده دنبال عروس. نمه‌نمه پچ‌پچ‌ها تبدیل شد به خنده‌های زیرزیرکی. زیاد «ماشین عروس» به گوشم می‌خورد. با لباس عروس رفتم توی حیاط. مهدی خیلی خجالتی گفت: «یه چیز بگم؟» گفتم: «بگو!» ماشین عروسمون صندلی نداره؛ باید بری کف ماشین بشینی! یعنی چی؟! تعمیرکار بدقولی کرد! پس چطور رانندگی می‌کنی؟! صندلی راننده هست ولی بقیهٔ صندلی‌ها... برای اینکه راحت باشی کفش رو موکت کردم مثل خریدارها نگاهی انداختم به سرتاپای ماشین. به‌جای گل، دورتادورش جای بتونه بود. خندیدم. با اعتمادبه‌نفس کامل نشستم کف ماشین عروس. چهار زانو. با لباس عروس. شرط کرده بود کسی حق ندارد پشت‌سر ماشین راه بیفتد و بوق‌بوق کند. دوتایی راه افتادیم. جملهٔ آقای کافی پیچید توی سرم «یعنی چی عروس رو بذاری توی ماشین و بوق بزنی؟ که یعنی من دارم زنمو خونه می‌برم!»
🍃🌷🍃
۶۸
«با هم بسازید، اصلاح نفس کنید، به هم دروغ نگویید.»
خاتون
۴۷
غذاها را به‌نیت اهل‌بیت می‌پزم. اکثر روزها بهشان می‌گفتم که امروز غذا متعلق است به کدام معصوم. موقع آشپزی نیت می‌کردم: «خدایا! هر کی از این غذا می‌خوره عشق و معرفتش به اهل‌بیت روزبه‌روز بیشتر بشه، ذره‌ذرهٔ این غذا در بدن هر کی می‌ره، قوتی بشه که عبادت و خدمتی کنه برای تو و معصیت تو رو نکنه!»
🍃🌷🍃
۳۹
دم در خانهٔ پدرم از مهدی پرسیدم: «امام چی گفتن؟» مهدی خندید. برگهٔ داخل جیبش را بیرون آورد و گرفت طرفم: «با هم بسازید، اصلاح نفس کنید، به هم دروغ نگویید.»
s.latifi
۳۸
از همان ساعات اول مقید شدم باوضو شیر بدهم. از اول تا آخر شیرخوردن محمدحسین تمام حواسم را جمع می‌کردم. بسم‌الله می‌گفتم. نیت می‌کردم: خدایا به بنده‌ت خدمت می‌کنم تا بتونه برات خوب بندگی کنه!
محمدحسین
۳۶
ما هر سال روز شهادت حضرت زهرا نذری می‌دادیم... امسال محمدحسینمون رو برای حضرت زهرا دادیم...
محمدحسین
۳۴
خواندن سورهٔ توحید را زیاد بهش سفارش می‌کردم. از بزرگی شنیده بودم که آقا امیرالمؤمنین (ع) این سوره را خیلی دوست داشتند.
محمدحسین
۳۲
روی پایش بند نبود که آقای موسوی سر کلاس گفته من آقای خامنه‌ای را از پدرم بیشتر دوست دارم.
محمدحسین
۲۸
هر هفته باید یک حدیث از حفظ می‌خواندیم. از آن زمان «الوضو علی الوضو، نور علی نور» در ذهنم حک شده است.
🍃🌷🍃
۲۷
نانجیبی مهار اسب علی‌اکبر رو گرفت، کشید میان لشکر، هرکی رسید یه ضربه زد!... غریب گیر آوردنش!
محمدحسین
۲۴
یک روز مجتبی لب به غذا نزد. به‌زور چند لقمه به خوردش دادم. همه را بالا آورد. تا شب تقی‌به‌توقی می‌خورد گریه می‌کرد. بی‌حالی و کم‌رمقی و لب‌های سفیدش آشوب مادرانه به دلم انداخت. صورتش قرمز شد. یک‌دفعه هم دیدم پیشانی‌اش آتش است. پاشویه و استامینوفن افاقه نکرد. هذیان می‌گفت. با بغض تندتند پنجره‌ها را باز می‌کردم تا اکسیژن بهم برسد. داشتم خفه می‌شدم. تلفن نداشتیم. از ۱۶ آذر تا خیابان انقلاب کلی راه بود. ماشین گیرنمی‌آمد. توی تاریکی شب چطور یک زن جوان و تنها بچه را کول می‌کشیدم؟ خواباندمش روی پا. از بس تکان دادم پاهایم سِر شد. به آقا امیرالمؤمنین (ع) متوسل شدم. با گریه گفتم مگر شما برای یتیمان پدری نمی‌کنید؟ به داد بچه‌ام برسید! خوابش برد. رفتم ایستادم به نماز شب. بعد از هر دو رکعت دست می‌گذاشتم روی پیشانی‌اش. هردفعه تبش کمتر می‌شد. نماز صبح را که سلام دادم تبش کامل قطع شده بود. سجدهٔ شکر به جا آوردم. با خیال راحت خوابیدم. با صدای قان‌وقون مجتبی بیدار شدم. پا شدم دیدم دارد بازی می‌کند. پرسیدم: «تبت قطع شد؟» وسط توپ‌بازی گفت: «یه آقایی اومد بهم خوراکی داد خوردم خوب شدم.» وقتی پیشانی‌اش را بوسیدم گفت: «مامان! گفت اسمش علی‌ست!»
hosseini
۲۰
بهش متوسل شدم: «هم تو زندگی‌ت به امام‌حسین (ع) اقتدا کردی؛ هم تو شهادتت!»
محمدحسین
۱۶
دلش کباب بود برای زنان و کودکان آوارهٔ سوری. وای مامان! من یکی طاقت ندارم مثلاً صبح خواهرم بره بیرون بعد منتظر باشی ببینی تا شب برمی‌گرده یا نه!
mohaddese
۱۶
اولین بار از صفیه می‌شنیدم که مادرش بهش یاد داده که پشت در، مقابل نامحرم دخترانه حرف نزند و صدایش را کلفت کند.
محمدحسین
۱۵
وقتی با فرهاد بیرون می‌رفت، با خودم می‌گفتم شاید برنگردند. یک بار نشد که بگویم نروید. دلم شور می‌زد. می‌گفتم خب این‌ها نروند پس چه کسی برود؟ نظام را بیشتر از بچه‌های خودم دوست داشتم.
محمدحسین
۱۴
پشت سرش یک‌دفعه از دهانم پرید: «زیر سایهٔ امیرالمؤمنین (ع)». انگار خودش به زبانم انداخت. دعایی که به‌جای خداحافظی می‌گفت
spring in season's world
۱۴
هر روز صبح از دکهٔ روزنامه‌فروشی کیهان می‌خرید. می‌برد سر کلاس.
محمدحسین
۱۳
ناظمش زنگ زد که پسرتان پررو پررو نامه نوشته که من باید بروم هیئت حاج‌محمود کریمی، معذرت می‌خواهم به‌خاطر غیبتم!
محمدحسین
۱۳
موقع آشپزی نیت می‌کردم: «خدایا! هر کی از این غذا می‌خوره عشق و معرفتش به اهل‌بیت روزبه‌روز بیشتر بشه، ذره‌ذرهٔ این غذا در بدن هر کی می‌ره، قوتی بشه که عبادت و خدمتی کنه برای تو و معصیت تو رو نکنه!»
Fatemeh Moez
۱۳
همهٔ زندگی‌م فدای امام‌حسینه!
Fatemeh Moez
۱۳
کهف را عاشق شوی، آخر شهیدت می‌کند!»
کاربر ۱۹۳۶۷۹۸
۱۲
تازه فهمیدم که شهادت الکی نیست! مگه به هرکی می‌دن؟ باید خیلی خاص باشی که روزی‌ت بشه! لحظهٔ شهادت شهیدی را دیده بود. دست می‌کشید به ریشش و می‌گفت: «خوش به‌حالش! چقدر کیف می‌ده آدم با ریش خونی با اربابش روبه‌رو بشه!»
کاربر ۱۹۳۶۷۹۸
۱۱
این شعار توی ذهنم رژه رفت: «جاوید شاه، کدوم شاه؟ شاه نجف خمینی!»
محمدحسین
۱۰
فرهاد جریان شهادت محمدحسین را تعریف کرد. بعد به آقا گفت: «ما نمی‌دونیم که واقعاً اول محمدحسین تیر خورده، چاقو خورده، ضربه خورده...» آقا خیلی ناراحت شدند. عصایشان بغل دستشان کنار دستهٔ مبل بود. برداشتند گذاشتند جلویشان. با دو دست تکیه دادند به آن و گفتند: «تمام این افکاری که توی ذهن شما می‌گذره، برای شهید فاصله‌اش به‌اندازه یک افتادن از روی یک اسب است!»
عاطفه سادات
۱۰
خواندن سورهٔ توحید را زیاد بهش سفارش می‌کردم. از بزرگی شنیده بودم که آقا امیرالمؤمنین (ع) این سوره را خیلی دوست داشتند. به محمدحسین می‌گفتم: «به‌نیابت از حضرت زهرا صدوده تا هدیه کن به آقا امیرالمؤمنین (ع). دو طرف معصوم‌اند، تو این وسط واسطه‌ای، حتماً از هر دو طرف بهت نظر می‌شه!»
Fatemeh Moez
۱۰
اگر یکی مفاتیحم را نگاه می‌کرد، متوجه می‌شد اهل جامعهٔ کبیره هستم. آن قسمت از کتاب دست‌خورده‌تر بود. اگر دقیق می‌شدی، یک جاهایی رد اشکم لو می‌رفت: «و بذلتم انفسکم فی مرضاته، و صبرتم علی ما اصابکم فی جنبه.» برای خواندن این زیارت ولع به خرج می‌دادم تا سلول به سلول جنین در شکمم عطروبوی اهل‌بیت بگیرد. می‌خواستم کلیه و کبدش با «فصل الخطاب عندکم» جوش بخورد؛ اولین ضربان قلبش با «و ما خصنا به من ولایتکم طیبا لخلقنا و طهاره لانفسنا و تزکیه لنا» همراه شود، دست‌وپایش با «فثبتنی الله ابدا ما حییت علی موالاتکم و محبتکم و دینکم» جوانه بزند.
hosseini
۹
از همان ساعات اول مقید شدم باوضو شیر بدهم. از اول تا آخر شیرخوردن محمدحسین تمام حواسم را جمع می‌کردم. بسم‌الله می‌گفتم. نیت می‌کردم: خدایا به بنده‌ت خدمت می‌کنم تا بتونه برات خوب بندگی کنه! تا سیرشدن بچه اللهم کل لولیک و انا انزلنا می‌خواندم. گاهی هم روضه‌هایی که از مرحوم کافی شنیده بودم، با خودم زمزمه می‌کردم. چکه‌چکه‌های اشکم را با سرانگشتم می‌گرفتم و می‌مالیدم روی صورتش. می‌خواستم شیری که می‌خورد طعم روضهٔ امام‌حسین بدهد.
hosseini
۹
«به‌رسم رفاقت، دعای شهادت.»
یا مهدی ادرکنی
۹
۱۳۳ که حروف ابجد حضرت عباس (ع) است برای همه ثابت بود.
Fatemeh Moez
۹
با زمزمهٔ «غریب گیر آوردنت» دلم ریخت.
محمدحسین
۷