نخست به پرسشی بنیادی میپردازیم که برخی دانشپژوهان مطرح کردهاند: آیا اساساً مسیحیتِ غربی افول کرده است؟
این کتاب ادعا میکند تقریباً هر کسی که روی این معمای بزرگ کار کرده قطعهای از حقیقت را یافته است و درعینحال آن قطعهٔ خاصی که باید بقیهٔ قطعات را کنار هم نگه دارد هنوز پیدا نشده است. شهرنشینی، صنعتیسازی، باورمندی و ناباوری، فناوری، کاهش جمعیت؛ صدالبته که همهٔ این عوامل با سکولاریزاسیون همبستگی آماری و غیرآماری دارند. ولی چنانکه در فصل ۲ خواهید خواند، حتی با درنظرگرفتن همهٔ آنها نیز تصویر ناقص میماند. انگار که ذهن بشرِ مدرن همهٔ قطعات مختلف را روی میز ردیف کرده است،
ولی آنها را چنان به هم فشرده که از دور کامل به نظر میآیند، گرچه جای چیزی مهم همچنان خالی است.
این کتاب تلاشی برای ارائهٔ آن قطعهٔ گمشده است. این کتاب، در این بحث که مسیحیت چرا و چگونه امروز نفوذی کمتر از سابق بر ذهن و قلب غربی دارد، خانوادهٔ انسانی را از حاشیه به مرکز بحث میکشاند.