الکس گفت: «ازمیا، من ازطرف همهٔ کسانی که تو این اتاق هستن، بهخاطر بلاهایی که دنیا بهسرت آورده، ازت عذر میخوام و تو رو بهخاطر تموم ویرانیهایی که بهبار آوردی تا زخمت رو ترمیم کنی، میبخشم. متأسفم که وقتی کوچولو بودی، خانوادهت کشته شدن. متأسفم که وقتی بارها و بارها قلبت شکست، هیچکس نبود باهات همدردی کنه. متأسفم که پریان هیچوقت محبتی رو که به بقیه نشون میدادن، به تو نشون ندادن و متأسفم که احساس کردی انتقام تنها راهیه که میتونی باهاش تکههای شکستهٔ وجودت رو دوباره سرهم کنی.»