. از او پرسیدم که چه اتفاقی افتاده؟ گفت: «دوست ندارم اسباببازی دست کسی باشم. من زندگی خوبی دارم، تنها مردی را میخواهم که زندگی و خانوادهای با او تشکل دهم و همدیگر را تکمیل کنیم. فکر نمیکنم هنوز آمادگی حرفی را که زدهای داشته باشی».
او رفت و من را تنها گذاشت. تصور اینکه بخواهم با زن دیگری باشم، برایم غیرممکن بود. مارجری به دنبال چنین مردی بود و من هم متوجه شدم که باید برای به دست آوردنش تلاش کنم. او به من فهماند که چه قوانینی دارد و باید براساس آنها عمل کنم.
مردها موجودات ساده و منطقی هستند. برای اینکه بتوانند شاد باشند، به زنها نیاز دارند. اگر شما به مردتان بگویید که چه چیزی را دوست دارید یا ندارید، تمام تلاش خود را میکند تا خواسته شما را برآورده سازد.
صحبت مارجری با من مانند یک اخطار لطیف بود. اگر میخواست انگشت اشاره خود را به سمت من بگیرد و با تندی حرف بزند، شاید تصمیم دیگری میگرفتم.