- آقاجان یا کارم را، راه میاندازی و یا دیگر به خانهات، حَرَمت نمیآیم. از این زن مغول که بدتر نیستم. صدایش کردی. او هم جواب داد. ساختیاش تا او مسجدی برای زائرانت بسازد. تو خواستی که او ساخت.
مرد حاجتش را گفت و رفت.
و من با نامِ تو، بانو گوهرشاد آغا آشنا شدم.
مردان و زنان دیروزِ خراسان، با من حرفها زدند. از جوانِ عملهای حرف زدند که در مسجدت کار میکرده است. عاشق تو میشود! تو او را به حرم رضا میفرستی. او آدمی میشود که دیگر تو را نمیخواهد. هیچ جایِ تاریخ از این قصه، نشانی از خود ندارد. اما اوسنهٔ عاشقیاش، روح و قلم من شد. اوسنهٔ غریبی بود.