ساعتها روی کاناپه مینشست و تک تک خاطرات جری را مرور میکرد. متاسفانه بیشتر اوقات به جروبحثهایشان میاندیشید و آرزو میکرد که ایکاش هرگز با او مجادله نمیکرد. ایکاش میتوانست همهی حرفهای زشتی را که زده بود پس بگیرد. ایکاش جری میدانست که هیچکدام از آن حرفها را از ته قلبش نزده بود. او خودش را بهخاطر ساعتهای خودخواهیاش شکنجه میکرد. ساعتهایی که جری را تنها میگذاشت و با دوستانش بیرون میرفت تا او را بهخاطر عصبانیتش تنبیه کند. ساعتهایی که در آغوشش نمیکشید. روزهایی که کینهجو و تندخو میشد و او را نمیبخشید. ساعتهایی که بدون توجه به او به رختخواب میرفت.