عراقچی و روانچی خشکشان زده بود. فکر میکردند تا به حال من را شناختهاند و چم و خم اخلاقم دستشان آمده اما این گریه نابهنگام و این وندی کسی نبود که آنها میشناختند. ظرف چند ماه گذشته و در طول این مذاکرات سخت اولین باری بود که میدیدم این دو نفر چنین سکوت کردهاند. حتی راب هم ساکت و بیصدا نشسته بود و نمیدانست چه واکنشی باید نشان دهد.
هرگز دلم نمیخواست جلوی عراقچی یا هر دشمن دیگری و هر جلسه دیگری با چشمانی اشکبار بنشینم. حتی انتظار نداشتم برداشت شخصی از گریه من داشته باشند و آن را دستاویزی برای عقبنشینی از مواضعشان قرار دهند؛ اما خلوص خاصی در گریه من بود که واقعیت همان لحظه را نشان میداد. همهچیز این مذاکرات به مخاطره افتاده بود، مخالفت من با پیشنهاد ایرانیها میگفت تکتک ساعاتی که صرف این نبرد هستهای کرده بودیم کم مانده بر باد هوا برود، بله حقیقت داشت در واقع زندگی همه ما و تمام آنچه تا کنون به دست آورده بودیم در معرض نابودی بود.