یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچگاه به خاطر دروغهایم مرا تنبیه نکرد. میتوانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هرآنچه را گفتم باور کرد و هر بهانهای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد...
اما من!
هرگز حرف خدا را باور نکردم. وعدههایش را شنیدم، اما نپذیرفتم. چشمهایم را بستم تا او را نبینم و گوشهایم را نیز، تا صدایش را نشنوم. من از خدا گریختم بیخبر از آنکه او با من و در من بود.