چه دورغهایی که به خاطر عشق نمیگوییم. خدایان خودشان ببخشند
Mina Dhb
۹
«این درس را یاد بگیر برن. کسی که به جادو تکیه کند مثل کسی است که با شمشیر شیشهای میجنگد
Mina Dhb
۶
شاید هم برادرم سر شما را به من هدیه داد
Mina Dhb
۶
«شایستهترین شوالیه هم نمیتواند یک پادشاه را از حماقت خودش نجات بدهد.
Book
۶
«ترس عمیقتر از شمشیر میبرد.»
Book
۶
تنها کاری که لازم است باز کردن چشمهاست. قلب دروغ میگوید مغز فریبمان میدهد اما چشمها حقیقت را میبینند. با چشمهایت نگاه کن. با گوشهایت بشنو. با دهانت بچش. با دماغت بو کن. با پوستت حس کن. بعدش نوبت به فکر میرسد و به این ترتیب حقیقت عریان میشود.
نیومون
۴
چه دورغهایی که به خاطر عشق نمیگوییم.
Book
۳
«باید این رویاها را کنار بگذاری. فقط باعث سرخوردگیات میشوند.»
نیومون
۳
«دشمن مرده چیز قشنگی است.»
Book
۲
پاهای خرد شده بهبود مییابند اما زخمهای خیانت چرک میکنند و روح را به نابودی میکشانند.
Book
۲
«کلمات دروغ گفتند. چشمها و بازو حقیقت را فریاد میزدند. اما تو ندیدی.»
Book
۲
با این همه دیر یا زود در زندگی هر انسانی روزی میرسد که دیگر آسان نیست. روزی که باید انتخاب کند.
Book
۲
فاصلهٔ عقل و جنون چقدر است؟
Book
۲
«خواب شفابخش اصلی است.»
نیومون
۲
اما انگار مروز زمان شیرهٔ حافظه را میمکد. حتا برای کسانی هم که سوگند خورده بود هرگز فراموششان نکند.
چقدر فاصلهٔ شکست و پیروزی و مرگ و زندگی کم بود. تقریبا هیچ بود.
Book
۱
تنها کاری که لازم است باز کردن چشمهاست. قلب دروغ میگوید مغز فریبمان میدهد اما چشمها حقیقت را میبینند.
Book
۱
خنده، ترس را مسموم میکند.
Book
۱
تیریون برای اینکه مطمئن شود، یکبار از او خواسته بود زبانش را درآورد و بعد گفته بود «بدون شک زبان است. باید طرز استفادهاش را یاد بگیری.»
Book
۱
ترس میتواند ذهن انسان را بههم بریزد و افکار عجیبی ایجاد کند.
Book
۱
آدمها ترجیح میدهند واقعیتهای تلخ را انکار کنند تا با آن روبهرو شوند.
Book
۱
باید همیشه حقایق تلخ را در ذهنت نگه داری.
Book
۱
چیزهایی که عاشقشان هستیم همیشه ما را میکشند پسر. یادت بماند.
11673470
۱
انگار مروز زمان شیرهٔ حافظه را میمکد.
Book
۰
هر چقدر هم محکم روی میخی بکوبی در قلع و آهن فرو نمیرود. اما به این معنی نیست که قلع بیفایده است.
Book
۰
تنها کاری که لازم است باز کردن چشمهاست. قلب دروغ میگوید مغز فریبمان میدهد اما چشمها حقیقت را میبینند. با چشمهایت نگاه کن. با گوشهایت بشنو. با دهانت بچش. با دماغت بو کن. با پوستت حس کن. بعدش نوبت به فکر میرسد و به این ترتیب حقیقت عریان میشود.
melina
۰
اینبار از هیولاها نمیترسید. مثل دوستان قدیمیاش بودند.