میگفت هرکس بالاخره روزی نوبتش میشود؛ منظور او از این حرف آنطور که اغلب استنباط میشود، مرگ نبود، بلکه برعکس، شکوفایی کامل فرد بود. حالا نوبت نورا شده بود، اما نوبت بدبختیاش.
باران
۰
هیچکس قادر نبود ترتیب دقیق مسائل کوچکی را بنویسد که پشت سر هم اتفاق افتاد
باران
۰
آنکه عاشق بود نه تو بودی و نه من، بلکه عشق بود...
باران
۰
هرچند وجدانش آرام است، اما قدرت لازم را برای رویارویی با هجوم شر در خود حس نمیکند.