«ای روزگار، من که میدانستم پایان زندگی من همین است که اکنون شاهدش هستم، پس چرا مرا با وعدههای خوش آب و رنگت فریب میدادی؟ هر چه توان داشتی بکار گرفتی. حتی نیم ساعت قبل وسوسهام کردی که یارانم را تنها بگذارم و عقبنشینی کنم. اکنون که در برابر سی تانک قرار گرفتهام و هنوز راه نجات دارم، مرا دعوت به سازش میکنی. تو میدانی که مقاومت من نشان از شجاعتم نیست. من سالها برای این مقاومت زحمت کشیدهام. آنهمه شب زندهداری کردهام، هر جا که نفسم سرکشی میکرد، سرکوبش کردم. همه آن رنج و زحمتها برای این لحظه بود. حال تو از من میخواهی برای عافیت آینده رهایش کنم؟ نه، ارزانی تو. من پس از شهادت گندمکار از قید همه چیز گذشتم. اکنون وقت آن نیست که این اسرار را برایت بگویم.»