درِ اتاق را که باز کرد نغمهٔ غمانگیزی در فضای خانه پیچیده بود. کسی با سوزوگداز چیزهای نامفهومی را، گاهی زمزمه و گاهی فریاد میکرد. مادر با آرامشِ همیشهگی، زمزمهکنان مشغول جمعکردن ظرفهای مهمانی بود. از پشت دستهایش را دورِ کمرِ مادر حلقه کرد. مادر سر برگرداند. به پهنای صورت اشک میریخت.
- مامان، تو میفهمی چی میخونه؟
- چیز مهمی نیست مامانجان.
- میشه معنیش رو برای من بگی؟
- بزرگ که شدی...
ادامهٔ حرف را خورد. اولینبار بود که نادانماندنِ دخترکش را آرزو میکرد.