آن طرف خیابان یک سوپوری دارد برگ های پاییزی و لیوانهای یکبار مصرف را جارو میکشد. می رویم نزدیکش. چه بگوییم که حرفمان را متوجه بشود؟
_کربلا؟
دستش را به سمتی دراز میکند که یعنی آن طرف.
به همین سادگی عازم کربلا میشویم و به این فکر میکنم که کِی دیگر توی زندگی ام چنین اتفاقی را تجربه خواهم کرد که شبی قدم زنان در خیابانهای شهری بایستم و از یک سوپوری بپرسم کربلا کدام طرفی است و او با مسخره و تعجب نگاهم نکند و راه را نشانم بدهد!