جملات زیبا از متن کتاب برای زینب | طاقچه
تصویر جلد کتاب برای زینب
off
٪۴۰

کتاب برای زینب

روایت زندگی شهید مدافع حرم؛ محمد بلباسی

۴.۵(از ۸۲ امتیاز)
نوع کتاب

۲۵,۰۰۰

۴۰٪

قیمت:

۱۵,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
هرکی طالب زیارت آقا امام حسینه، همین‌جا دستش رو بذاره روی سینه‌اش و سلام بده!»
مستورع
۷۰
یک روز تماس گرفت و گفت: «محبوبه! دیشب تا صبح نخوابیدم و گریه کردم.» گفتم: «چرا؟» گفت: «به‌خاطر تو!» هر چه سؤال کردم، نگفت برای چی! بعداً با تطبیق تاریخ‌ها فهمیدم همان شب بود که وصیت‌نامه‌اش را نوشت. در بخشی از آن خطاب به من گفته: «همسر وفادار و مهربانم! الان که این وصیت‌نامه را می‌نویسم، خیلی دلتنگت شدم و گریه امانم نمی‌دهد. بنده لایق شهادت نیستم، اما اگر خداوند متعال به این کم‌ترین، عنایتی بکند و مرگ مرا شهادت در راهش رقم بزند، آن را مدیون تو هستم...» این وصیت‌نامه را هشتم اردیبهشت نوشته بود؛ یعنی درست بامداد همان روزی که با من تماس گرفت!
محمدحسین
۴۹
اگر می‌خواهید غرورتان بشکند و به‌قولی موتور نفس‌تان پایین بیاید، بروید و دستشویی خانهٔ خودتان و مادرتان را بشویید.
erfan
۳۴
گفت: «دعا کن سال بعد، عکس من روی این پرده باشه!» خندیدم و گفتم: «دلم برات می‌سوزه! تو شاید لیاقت شهید بودن رو داشته باشی، ولی من لیاقت همسری شهید رو ندارم.» گفت: «کاری به این کارا نداشته باش، تو دعات رو بکن!» بعد بلند شد و رفت. خیلی منقلب شدم. اشک امانم نمی‌داد. رو به آسمان گفتم: «خدایا! من نمی‌دونم اینا چیکار کردن که شدن همسر شهید! ولی یه وقت‌هایی می‌بینی توی بازار، جنس خوب و بد رو درهم می‌خرن. من بدم و گناهکار، قبول! ولی تو بزرگی و بخشنده! منو هم به‌خاطر محمد با این خوب‌هات، درهم بخر!»
محمدحسین
۳۳
بعد از شهادتش، تا مدت‌ها هر ماشین پُر سروصدایی که وارد محوطه می‌شد، بچه‌ها سرشان را از پنجره بیرون می‌کردند و می‌گفتند: «بابا اومد! بابا اومد!»
zaraakra
۳۰
همسر وفادار و مهربانم، سلام! خدا را گواه می‌گیرم که اگر نبود همراهی و هم‌دلی شما، بنده به این سعادت دست پیدا نمی‌کردم. بارها شما آزموده شدی و در سخت‌ترین شرایط با تمامی کمی و کاستی‌ها با من همراه بودی و هیچ‌وقت در انجام کار خیر مانع من نشدی؛ حتّی مرا تشویق به انجام آن کردی. در صورتی‌که این همراهی شما سختی زیادی به همراه داشت.
محمدحسین
۲۹
. از طرف من روی فرزندانم را ببوس و به فرزند چهارمم بگو این سختی‌ها، آسایشی به همراه خواهد داشت و دلتنگ بابا نباشد.
zaraakra
۲۶
این دنیا و هرچی که توش هست، می‌گذره. چیزی که برامون می‌مونه، همین کاراست. بذار برم و به کار چهار نفر برسم که روزِ گرفتاری خودمون، یکی هم به داد ما برسه!
mohaddese
۲۶
امروز هفدهم اردیبهشت سال ۱۳۹۷ است؛
Dornajafam
۲۴
هفدهم اردیبهشت سال ۹۵، دیگر زمان برایم مفهومی ندارد. محمد برای من، طلوع ثانیه‌های جدید بود!
عاطفه سادات
۱۹
«خادمی برای شهدا، مقدمه‌ای است برای ‌ خادمی سیّدالشهدا!»
sera
۱۳
بعضی شب‌ها در حیاطِ روبه‌روی حرم می‌نشستیم و درس‌های کلاس اخلاق را مباحثه می‌کردیم. به من می‌گفت: «از امام چیزهای دنیایی نخواه! کم هم نخواه! بگو آقاجان، معرفت خودِت رو به من بده!»
maryhzd
۱۲
تو می‌ری و یه بار شهید می‌شی، ولی بعد از تو، محبوبه هر روز باید شهید بشه!
mohaddese
۱۲
یک‌دفعه یاد چیزی افتادم و گفتم: «راستی محمد! همه از این‌جا برای خودشون کفن خریدن. ما هم بگیریم و بیاریم حرم برای طواف!» طفره رفت و گفت: «ای بابا! بالاخره وقتی مُردیم، یه کفن پیدا میشه ما رو بذارن توش.» اصرار کردم که این کار را بکنیم. غمی روی صورتش نشست. چشمانش را از من گرفت و به حرم دوخت. گفت: «دو تا کفن ببریم، پیش یه بی‌کفن؟!»
narges
۱۲
وقتی می‌خواستند قرآن را به ما هدیه کنند، رفتم جلو و به ایشان گفتم: «دایی شهید، شهید انقلابه؛ عموش هم شهید جنگه؛ خود شهید هم که توی سوریه به شهادت رسیده؛ دعا کنید که بچه‌هام برن و قدس رو آزاد کنند!» آقا لبخندی زدند و گفتند: «براشون دعای مجاهدت می‌کنم!»
محمدحسین
۱۱
جمله‌ای از الهی‌نامهٔ علامه حسن‌زاده برایش خواندم که می‌گفت: «آن‌که سحر ندارد، از خود خبر ندارد!»
یا صاحب الزمان
۱۱
یک‌بار به همه گفته بود بروند آیاتی که در قرآن با «یا ایّها النّاس» و «یا ایّها الذّین آمنوا» شروع شده را پیدا کنند و بخوانند. ببینند خدا خطاب به انسان چه گفته است. آقامحمد از ابتدای قرآن، تمام آیات مورد نظر را با ماژیک مشخص کرد. مدام آن‌ها را می‌خواند و می‌گفت: «ببینم واقعاً خدا از ما چی می‌خواد.» شب‌های جمعه هم، بحث‌ها به سمت امام زمان عج و دوران غیبت کشیده می‌شد.
sera
۹
خواندن این لحظات شاید خیلی راحت باشد، اما تا کسی خودش تجربه نکند، حتّی نمی‌تواند تصور کند که در آن شرایط، چه طعم دلنشینی را مزه‌مزه می‌کردم؛ یاد گرفتم که اگر سختی وحشتناک فراق را صبوری کنی، رشد می‌کنی و بزرگ می‌شوی؛ ولی باور کنید تحملش به اندازهٔ جان دادن سخت است؛ به‌خصوص اگر بخواهی همهٔ این وقایع را در دوران بارداری تجربه کنی!
Barzegar:)
۹
یه بار بهم گفت از مسیر خونه تا مدرسه که بیکاره، شروع می‌کنه به صلوات فرستادن برای شهدا؛ به‌خصوص شهید بهشتی و شهید رجایی. می‌گه این صلوات‌ها رو هدیه می‌کنم به روح این شهدا، تا توی زندگی دستگیرم باشن. فکر کنم نگاه همین شهداست که داره محمدم رو جلو می‌بره.»
saqqa
۸
می‌گفت: «از امام چیزهای دنیایی نخواه! کم هم نخواه! بگو آقاجان، معرفت خودِت رو به من بده!»
sera
۸
ما ایران عزیزمان را فقط با خون شهدا حفظ نکردیم؛ بلکه با ایثار تمام مادران، همسران، دختران و خواهران این مرز و بوم و گذشتن از قلب‌ها و پاره‌های تن‌شان محافظت کردیم. حالا محبوبه‌ها ماندند و یک کهکشان دلتنگی.
Barzegar:)
۸
وسط جارو زدن بچه‌ها دیدم همه خسته شدند. شیطنتم گل کرد، گفتم کمی فضا را عوض کنم تا سرحال شوند. رفتم میکروفن حسینیه را گرفتم و اول یک آهنگ حماسی پخش کردم. بعد مثل رادیو و تلویزیون مازندران که قبل یا بعد از اذان یک شهید را معرفی می‌کنند، شروع کردم به معرفی محمد و با یک لحن حماسی خاص گفتم: «شهید محمد بلباسی، تاریخ شهادت: اسفند ۸۹، محل شهادت: مصلایِ قدیم خرمشهر، علت شهادت: ترور به‌وسیلهٔ عده‌ای از اشرار و منافقین. قسمتی از وصیت‌نامهٔ شهید: غذا کم‌تر بگیرید از آشپزخانه، پتو کم‌تر بردارید تا به همه برسد، دَمَرو نخوابید و ... .»
محمدحسین
۷
می‌دانستم اگر حسن صدای بابایش را بشنود، دیگر او را رها نمی‌کند. آن پشت، با مرغ و خروس‌های همسایه مشغول بازی بودیم که فاطمه به طرف‌مان دوید و گفت: «مامان، مامان، بابا اومد!» هنوز حرف فاطمه تمام نشده بود که حسن مثل تیرِ از چلِّه رها شده، از دستم در رفت و دنبال فاطمه راه افتاد. من هم دمپایی به پا، افتادم دنبالش. آقامحمد که از دور آن‌ها را دیده بود، با سرعت رفت داخل یکی از وانت‌های پارک شده در حیاط و پنهان شد تا حسن او را پیدا نکند. در همین حال سردار شاهچراغی از بچه‌ها خواست که مرا صدا کنند تا چند کلمه‌ای با من حرف بزند و خدا قوتی بگوید. یادش بخیر! با دمپاییِ قرمز مقابل سردار ایستادم. تمام تلاشم را کردم تا این وضعیت از چشم ایشان دور بماند. دیگر نفهمیدم چه کسی بچه‌ها را جمع‌وجور کرد. سردار می‌گفت: «وقتی آقای بلباسی گفت که با خانم و سه فرزندش توی جهادی شرکت کرده، باور نکردم! اومدم تا خودم از نزدیک شاهد مجاهدت شما باشم.»
محمدحسین
۷
بعدها در مراسم اختتامیه‌ای که برای اردوهای جهادی کشور در لانهٔ جاسوسی تهران گرفته بودند، مرا هم دعوت کردند. آن‌جا صحبت کوتاهی داشتم. بعد، از پدر شهید احمدی‌روشن خواستند تا بیاید و هدیه‌ای به من بدهد. آن‌قدر ایشان بزرگوار هستند که وقتی آمدند بالای سِن، برای احترام به من، خم شدند و چادرم را بوسیدند. از این همه تواضع خجالت کشیدم. هنوز هم گاهی تماس می‌گیرند و حال بچه‌ها را می‌پرسند. خدا امثال این پدر نورانی را برای کشورمان حفظ کند
saqqa
۷
«این را همه بدانند که جز با کار جهادی و انقلابی نخواهیم توانست کشور را به سامان برسانیم.»
یا صاحب الزمان
۷
«علّامه حسن‌زاده می‌گه: تموم محیط زیست و تموم موجودات عالَم مثل گیاهان و دریاها، همه پاک و مطهرن. پس ما هم که داریم به‌عنوان یک موجود زنده روی این کرهٔ خاکی راه میریم، باید پاک و مطهر باشیم و به زمین صدمه نزنیم.»
یا صاحب الزمان
۷
توی مملکت اسلامی مهم نیست کجا باشی و چه پستی داشته باشی. مهم اینه که هر کاری از دستت برمیاد انجام بدی تا کمکی کرده باشی.
یا صاحب الزمان
۷
«خوزستان دِینش را به انقلاب و نظام ادا کرده است و حالا این نوبت ماست که جبران کنیم.»
sera
۶
«من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می‌رود!»
یا صاحب الزمان
۶
می‌گفت: «اردوی جهادی سرآمد همهٔ کارهای بسیجه. چون نشون می‌ده به عمل کار برآید، به پشت میز نشستن نیست.»
آر-طاقچه
۵